در دلم بوی نور می آید
این چه نوری ز طور می آید
ذکر یا علی بر لب است و خاطرش در سر
عشق او در دل است و او به مومنان سرور
آن وجود عزیز ز بیت کبریا جوشید
نور او سراسر جهان لافتی پویید
آن شه دو اقلیمی آن یتیم نواز بی همتا
آن دلیر بی رقیب عرب آن غیور رزم آرا
مهربان نوری کز درون تاریکی
می کند به اسیر و غریب به مهر خود نیکی
او ولی خداست جانشین حق پیغمبر
راه حق طریقت اوست عدل او جهان گستر
جز علی نبا
برچسب: روایت,
نویسنده: مینا رفیعی
غروب آفتاب عدالت ، نزولتندیس انسانیت از بلندای خود بود و افولی غریبانه تا هر سحرگاهوشامگاه دنیا، شاهددر تاریکی ظلم و بی عدالتی و خونریزی و فساد باشد و در غم معصومانه ترینو مظلومانه ترین ها خونبار بگرید .
دوش وقت سحر از غصه نجانم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
نوشته شده توسط باران در ساعت 16:3 | لینک |
گل قهرم گل نازو صبورم........................................که از بی مهریا رنجیده گشتی
نموندی با غروبی پر کشیدی..............................دلت تنگ و خودت پژمرده گشتی
شکستی درخودت بغضت فروخورد................قدت درهم شکست افسرده گشتی
گمانم آن تلنگر کرد خرابت ...............................به یک دم از پی اش ویرانه گشتی
تو از ماندن چه دیدی ای گل من................................که با هر آشنا ب
برچسب:
نویسنده: مینا رفیعی
برچسب: سلطان,
نویسنده: مینا رفیعی
برچسب: هجرت,
نویسنده: مینا رفیعی